با اینکه کلی فکر و دغدغه و بدیهیو اینا دارم الان خوابم نمیبره سر یه چیزی ک شاید بقیه حتی یه ثانیه هم بهش توجه نکنن.
بخاطر امیرحسین. خودم بهش گفتم زود زود بیا پیشم.امشب اومد ولی من ازش نخریدم.بهش گفتم عزیزم ببین هنوز اون بسته ای رو ک خریدم باز نکردم. یهو دیدم دپرس شد.خیلی هم زیاد. هی بهش گفتم چی شد امیرحسین جان.میگفت هیچی.گفتم بگو دیگ عزیز دلم.گفت راستش فکر کردم ازم میخری شما. قفل کردم نمدونستم چکار کنم.فروشمم امروز جالب نبود.همینجور خشکم زده بود گفت من میرم پس.مثل خنگا فقط خدافظی کردم.
از همون موقع تو دلم آشوبه.خیلی حالم گرفتس.دل بچه شکست بخاطرم.اول ک اومد همچی با ذوق گفت هنوز نیومدین گلبهار؟
هنوزم حالم خوب نیست. چند تا امیرحسین داریم تو این دنیا. من گم شدم این وسط. دارم دیوونه میشم. فقط از خدا یچی میخام بهم توان بده. فقط ۱۰ سال.
کاش یه آدم بی فکره بیخیال بودم الان بجا اینکه با این همه غم و اندوه اینجا بنویسم داشتم باهات چت میکردمو میخندیدمو اذیتت میکردم.
امیرحسین جان ببخشین. برات جبران میکنم. قول میدم پسر با ادب و دوست داشتنی. داداشیه من :)
برچسب:
نویسنده: نیکا حسینیپور